حاج همت و انگشت گچ گرفته اش
یک روز که او برای دیدار بچه ها به چادرشان میرود از بس بچه ها حاجی رو دوست داشتند میریزند سر حاجی، حاجي مي گويد: بي انصاف ها! انگشت مرا شكستيد ولي هيچ كدام توجه نمي كنند.
دو روز بعد همان بچه ها مي بينند كه انگشت دست حاجي شكسته و آن را گچ گرفته است.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۰۷ ساعت 2:31 توسط بشیر
|
نام پدر: ابو القاسم